چه دعایی کنمت بهتر از این:خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق.
با احترام تقدیم به خانم پورحیدر گلم....+ خاطرات مدرسه
نويسندگان
لینک دوستان
1
[ جمعه ۱۳٩۱/٦/۱٧ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ ثریا ]

دوستای گلم شرمنده اگه نتونستم بیام وباتون و دعوتتون کنم....

انشالله سره فرصت دونه دونه میام وباتون.

[ جمعه ۱۳٩۱/٥/٢٠ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ثریا ]

پست جدید زیر این پست درج میشود ..برای خوندن پستهای جدید به پایین این مطلب مراجعه کنید...باتشکر..لبخند

 

91/05/23

برا اینکه اول صفحه بمونه تاریخش رو دست کاری کردم...

سلام به همگی....

اومدم تا ولادت بانوی دو عالم...مادر اسموینیمون....حضرت فاطمه )س( رو بهتون تبریک میگم..

و روز زن رو تبریک میگم به همه ی آجیا..مادرا...خانوم ها و دختر خانومها

به همه کسانی که باید این روز بزرگ رو تبریک میگفتم إتبریک گفتم...(مامان جووووووونم ...فامیلها ..معلمایی که شمارشون رو داشتم  دوستان و آشنایان(اما به خانم پو... اس تبریک نزدم..و نخواهم زد....

یه سوال عربی بود ..ترجمش:اگر به غیر خدا بیش از حد دوستی و محبت بورزی ..تو را به هلاکت میکشاند...لبخند

خ.پو... میدونی چرا اس نفرستادم..چون برا هزارمین بار دلم رو شکستی...چون برای هزارمین بار باهام مثل بچه ها رفتار کردی...ببخشین که نیازی به این طوری رفتار کردنتون ندارم...

دیگه مهم نیستتت.....مهم چیزی بود که براش ارزش قائل نشدی..مهم جوابی بود که دوست داشتم درقبال پیامم درباره اردو مشهد بهم بدی....تا حالا هر چی خواستی هر چی اشاره کردی انجام دادم... هرچند خیلیا ازم دلگیر شده باشند.....همیشه سعی کردم حس کنم دارم وظیفم رو انجام میدم و بی هیچ چشم داشتی باشه...و همینطوری هم بوده.....اما هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ وقت حاظر نشدی بخاطره من خودت روبه زحمت بندازی ..تا حالا ازت چی خواسته بودم؟هیچی.....

مهم خدا و امام رضام بود که ارزشی برا خواستم قائل نشدی..چیه فک کردی تو از اینا برام مهم تری؟؟نخیر عزیزم اشتباه فکر کردی....

خوش به حالم روزی که قراره اینها رو بخونی ...لبخند

مخصوص نوشت..:خدا جونم عاشقتم..دلم دربست برا تو هستاااااااا هواشو داشته باش..بوس بوس...

تبریک با مخاطب خاص:تبریک میگم به همه بانوان وبلاگی...اجی عطیه..آجی روشنک(نو عروس گللللللللللل)..زینب عزیز (ایشونم نو عروس گل)....خانم مهر اذین ...استاد ادب ستوده جونمچشمک....خانم معین....خانم حجتی ....و ....... همه ی عزیزای وبی..بوس

التماس دعا...

پ/ن:خدا جونم قربونت برم نمیدونم چرا..اما حس خوبی نسبت به ادما ندارم...دیگه زمینیا رو دوست ندارم..خدا جونم دلم برات تنگ شده...

قضیه اردو رو و بعدا میگم

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٩ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ثریا ]

سلام خدای مهربونم ..

دیروز لیلا بهم اس داد متنش:

در ساحل دریای زندگی که قدم میزدم همه جا 2 رد پا دیدم...جای پای من و خدا ..به سخت ترین لحظات زندگی که رسیدم ..فقط یک جای پا دیدم ..گفتم:خدایا در ست ترین لحظه ها رها کردی؟

ندا امد:تو را در سخت ترین لحظه هابه دوش میکشیدم!
و من تک تک این جملات رو تو وجودم حس میکنم..

خدا جونم ممنونم ازت..خدایا 4 سال از بهترین لحظه های عمرم و گرفتی و بهترین چیز زندگی رو بهم یاد دادی....

خدای مهربونم هیچ اعتراضی ندارم کاش بجای 4 سال تموم عمرم رو گرفته بودی و حس شیرین و ناب بودنت رو فقط 1 روز حس میکردم ‘ بعدشم پر میکشیدم تا به اسمون...اینطوری دوریت رو برام ستتر کردی خدا جونم...

نمیدونم قرار این حسم عوض شه یا نه!امیدوارم همیشه اینطروی بمونه ..اما تو زندگی خیلی چیزها رو نمیدیدم که الان دیگه پرده از روشون برداشتی..خدای من مهم ترینش خودت بودی...تو یی که ازت غافل بودم....

خدا جونم امروز یکی از اون روزهایی بود که تو زندگیم احساست کردم...تو تمام وجودم....خدای من ممنون که  حواست هست...از ته ته دلم دعا میکنم که شما هم وجود خدا رو واقعا در لحظات زندگیتون حس کنین...)شعار نمیدم...وقتی حس کردین که دستتون تو دست خداست.. .. به یاد ما هم باشین(

(این وبلاگ قراره خاطرات خودم باشه گذشته اینده حال..شاید برا نوسته هام برا خدا برم یه جای دور جایی که کسی منو نشناسه ..و من هم کسی رو نشناسم...دوس دارم اونجا کامنتدونی رو ببندم...بشینم یه گوشه دنج و برا دلم بنویسم....)

خدای من هوای همه روداشته باش...

خدا جون یکم میدرسم بعدش مبخوابم...

.دوست دارم

              خدا....

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ثریا ]

خداجونم؟؟میدونی که خیلی دوست دارم...الانم یه حس خیلی خوبی دارم...

خداجونم ممنون که همیشه کمکم میکنی..

خدا جونم ما بنده ها خیلی بی معرفتیم..البته خودم و میگم..

خدا جونم منو ببخش...اخه تو خیلی خوبی و من..

خدا جونم من الان خیلی خوشحالم..

خیلی خوشحالم که کمکم کردی....

خوشحالم که الان شیطون داره به خودش میژیچه از درد..

خدا جونم چقد حس قشنگیه وقتی آدم متوجه باشه که حواست هست ...یک نفر هست در این نقطه ی پر رنگ بزرگ که خیلی دوستت داره...

خیلییییییی....دوست دارم خدا..

در گوشی 1:مخصوص خدا جون..

درگوشی2:حس میکنم خیلی سبک شدمممممم...خیلی .....دلم میخواد پر واز کنم...

دره گوشی2: عاشقونه دوست دارم خدای من

دره گوشی3:

بعد از نوشتن این پست میرم سراغ ایمیل هام:

ایمیلم رو چک میکنم ...بازم یه معجزه..درست وقتی به این جملات نیاز داشتم ....یه ایمل دارم..بازش میکنم..از مرضیست...وای خدا همین جمله ها که باید هزار بار بخونمشون...عاشقتم خدا..

عنوان:دردو دلهای خدا:


گروه اینترنتی شمیم وصل

 
 
 
 
 
سوگندبهروزوقتینور می گیردو به شب وقتی آرام می گیردکه مننه تو را رهاکرد ه ام و نه باتو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)
افسوس که هر کس را به تو فرستادمتابه تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس 30 )
و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4) و
با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر توقدرتی نداشته ام(انبیا 87)
ومرا به مبارزه طلبیدیو چنان توهم زده شدی کهگمان بردیخودت بر همه چیزقدرت داری. (یونس 24 )
و این در حالیبود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزیبگیرد نمی توانی از او پس بگیری )حج 73)
پس چونمشکلات ازبالا و پایین آمدند وچشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تماموجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمانبردی چه گمان هایی .( احزاب 10)
تا زمین باآن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من بهسوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118 )
وقتی در تاریکی هامرابزاری خواندی که اگر تو را برهانمبا من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم امابازمرابا دیگری در عشقت شریک کردی . (انعام( 63-64 این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی ورویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای. (اسرا 83 )
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)
غیر از منخدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)
پس کجا می روی؟ (تکویر 26)
پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)
چه چیزجز بخشندگی امباعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)
مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها رادرآسمان پهن کنندو ابرها را پاره پارهبه هم فشرده می کنم تاقطره ای باران ازخلال آن ها بیرون آید و به خواست منبه تو اصابت کند تا تو فقطلبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم 48)
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت رادر خواب به تمامی بازمی ستانم تا بهآن آرامشدهم و روزبعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانموتا مرگت که به سویم بازگردی به این کارادامه می دهم. (انعام 60 )
من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیتمی دهم )قریش 3)
برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگهبا هم باشیم (فجر 28-29 )
تا یک بار دیگهدوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54 )
و خدا جون من الان کهملا به حضورت تو لحظه های زندگیم مطمئنم...ایمان دارم و با تمام وجودم میگم خدا جون تو رو قسم به بنده های خوبت کمکم کن هیچ وقت ازت غافل نشم....
تو رو قسم به بنده های ابرو دارت کمک کن غافل نشم حتی یه لحظه...
[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ثریا ]

سلاممممممممممممممم

خانم پورحیدر جوووووووووووووونم خوبی؟؟
اومدم برات بنویسم..

اومدم بهت تبریک بگم روز معلم رو...

اومدم روز معلم رو به پاس 5سال پیش که تو کلاس درست ردیف اول حلو میز صندلی مینشستم تبریک میگم..

هفته پیش اومدم تو مدرسه دیدنت..به جونه خودت قسمم دادی که روز معلم هیچی نیارم و حسابی بدرسم...

چرا قسمم دادی؟؟؟وگرنه فردا به بهونه روز معلم میومدم پیشت..

دوست دارم.

__________________________________________

از عزیانی که تو پست قبلی اظهار محبت کردن سپاسگزارم...

دعات میکنم..دعام کن..

 

 

 

و و و و

روز معلم رو به همه معلمهای گله وبلاگ نویس تبریک میگم..زنده باشینننننننننن

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ثریا ]

سلام و درود..

خوبین؟؟

با سال 91 چه میکنین...؟

سال اژده ها و وال!!اگه اشتباه نکنم...

تا امروز که برای بنده خیر بوده ..بجز یه سری کم کاریها که کردم البته اونم تقصیر خودم بود...ناراحت

میخوام درباره امروزم بنویسم...

عرض به خدمت..اولش بگم خداجوووووووون من عاشقتم....خوشحالم که تو هم دوستم داری....ماچبازم شمرندم کردی..مطمئنم بخاطره خودم نبود...منه رو سیاه..به خاطره دله خانواده و اطرافیانمهقلب

این روزا همش کارمون شده مهمون بازی...امروز تصمیم گرفتم نرم و بشینم بدرسم...تا ظهر خوندم..اما  ظهر رفتم(خونه مامان بزرگم مهمون بودیم)...و تصیمیم گرفتم همین که ناهارم رو خوردم یکم بعدش برگرد خونه...یول(شب هم خونه مامان بزرگم بودیم)

بعد از ناهار چون دوره هم بودیم و مامان بزرگم و بقیه داشتن خاطرات رو تعریف میکردن منم عاشق اینطوری دوره هم جمع شدن وخاطرات و ورق زدنا هستم... نشستم پای حرفاشون...یهو دیدم ساعت شده 6...

تصمیم گرفتم برم خونه و یکم بدرسم..

اماده شدم تا برم...همین که پام رو گذاشتم حیاط تازه متوجه شدم بوی فصل بهار میاد . رحمت خدا جوووووون...داشت بارون میومد اما خیلی کم....چند ثانیه خیلی کوتاه با خودم فکر کردم متفکربرگردم چتر بردارم!!!یا نه برم بارون که زیاد نمیباره تا شدید شه میرسم خونه!متفکر!اما گفتم نه مامانم بینه تو بارون رفتم ازم ناراحت میشه.. ابروزودی کفشامو در آوردم و برگشتم ...

که یهو یه صدای شدیددددددددددددددا وحشتناکی اومداسترس...حس کردم یه بمی افتاد وسط حیاط..اما انگاری بمب نبود!!!!!خنثینگران
همه متوجه صدا شده بودند و اومدن تو حیاط(باد خیلیییی شدید شده بود یکم شدید تر از طوفان!!)....میتونین حدس بزنین چی شده بود؟؟؟؟؟؟؟اوه

به طرف در که رفتیم دیدم جعبه پست از جاش کنده شده!!(وا؟یعنی چی ؟!)مامان بزرگم درو که باز کرد .....وایییییییییییییییییییییی جلل الخالق!!!!هیپنوتیزم!!!!

دو تا لوله ها سیمانیا(یا همون بتنی) که به عنوان دود کش رو ساختمونا نصب میکنن هر کدوم به ابعاد 1 متر!!!!خورده بود درست در ه خونه!!!!!!!خنثی
(همسایه روبه رویی مامان بزرگم اینا خونشونو کوبیدن چهار /پنج طبقه ساختن اما هنوز نیمه تموم بوداین دو تا لوله سفالی هم از همون ساختمون پرت شده بود اون همه مسافت رو پیومده بود درست خورده بود به در !!!)

همین طوری خشکمممممممممم زده بود!!!!!!!!! خداااااااااااااااااااااااااا جونی؟؟؟؟تعجب؟؟؟؟؟..یه لحظه به این فکر کردم که اگه من به بهانه ی اینکه بارون کمه بر نمیگشتم و میرفتم تو کوچه همون لحظه به جای در‘ این سیمانها تو سر من شکسته بود!بعدشم معلوم نبود چی میشد!!!!!هیپنوتیزم!!!!!!شاید الان دیگه اینجا نبودم!!!!و این وبلاگ متروکه میشد!!!اگه برنمیگشتم الان این ارامشی که تو خوانوادم هست نبود و الان باید تدارکه مراسم میدیدن!!بیشتر فکر میکنم ..خانوادم ..مامان و بابا بزرگم...عجب!!!!

شب که همه بودن گفتیم این ماجرارو همه تو حککت خدا مونده بودیم...خداییش هیچوقت در حد فهمیدنش نخواهیم بود..

کلی صدقه دادن که دیگه ثریا ضربد صفر نشهمژه

اما نخواستی این طوری بشه و تو یه لحظه همه چیز رو عوض کردی...قلب

قربون حکمتت برم...امروز دو چشمه از رحمتت رو نشونم دادی..بارون و این بالاییاقلب

داشتم میومدم پیشت!

راضیم به رضات..قلب

این سومین باریه که خدا جون شدیدا هوام رو داره و یه جورایی بهتر بگم از مرگ نجاتم داد!!چقدر جالب!!!از مرگ نجاتم داد!!دعاااااااااا میکنم و از خدا میخوام به حق دعایییییی خوبان کمکمون کنه که دیگه نگیم از مرگ نجاتمون داد!!!!!!!منظورم واژه ی "نجاتمون داد"هستش!!!مگه قراره چی بشه که خدا نجاتمون داده باشه!؟!؟از برگشتن به خونه ی واقعیمون میترسیم....

چقده از مرگ میترسیم!؟!؟!؟!؟!!!!از واقعیت و حقیقتی که نمیتونیم و حق نداریم ازش فرار کنیم....

زندگی یعنی یه ثاینه!!یه لحظه!مرز بین یه لحظه فکر کردن...یه لحظه تصمیم گرفتن!!رفتن و برگشتن!!موندن . نموندن!!یه نفس کشیدن!!یه قدم برداشتن!!! یه حرف!!یه کلمه!!یه پلک بهم زدن!!

وای خدااااااا پس چرا قدره یه لحظه هامون رو نمیدونیم..همه ی این یدونه هایی که شاید اخرین یدونه ی زندگیمون باشن و شاید هم نه!!

خدا جووووووون کمک کن فردا خوب بدرسم....

درگوشی با خدا"قربونت برم ه همیشه هوای منه رو سیاه رو داری با همه ی بدیهام و رو سیاهیم ...راستی میخوای شرمندم کنی ؟نه ؟؟من همیشه شرمنده ی خوبیاتم خودت اینو بهتر میدونی خدای مهربونم....."

وصله با مخاطب خاص:خدا جون نخواست ضربدر صفر شم!!

وصله2:آجی سمیرام الان تو مشهده..قربونت برم چشمات روشن...بعد از 17 سال روزیت شد بری پابوس...یه جورایی میشه گفت اولین بارت بود..اخه دفعه اول که رفتی نی نی بودی...الان چه حس و حالی داری خوش به حالت..."خدا روزی همه اونایی که ارزوش رو دارن کنه.."

براتون دعا میکنم..برام دعا کنین..

زنده باشینننننن

قدره یه لحظه هاتون رو بدونین..

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٩ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ثریا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

سلام به شمایی که وبلاگ بنده رو انتخاب کردی تا چند دقیقه ای توش بگرد. من ثریا هستم متولد-2-4.... این وبلاگ رو به خاطره خانم پورحیدر نازنینم که سال اول دبیرستان دبیر مطالعات بنده بودند و سالهای سوم و چهارم دبیرستان(یا همون پیشدانشگاهی )هم معاونم بودند..ساختم تا به عنوان یادگاری بمونه.و با احترام بهشون تقدیم میکنم. و با تمام وجود رادت خالصم رو بهشون اعلام میکنم. ****************** خانم پورحیدر صاحب طرز فکری هستند که از تاریکی به دور هستش و مهمترین عاملی که اینگونه از جان و دل بهشون ارادت داشته باشم و بگم خیلی دوستون دارم همین طرز فکر و رفتار و عقایدیه که دارند. ایشون صاحب راهکارهای مهم و کارساز مدیریتی نیز هستند.و بنده با عقایدشون در همه زمینه ها موافقم.چون همه ی اونها از روی منطق هستند. خلاصه خانم پورحیدر عزیز و صاحب اصلی این وبلاگ یک روشن فکر هستند که ذهنشون مثل بیشتر افراد خاک خورده نیست و همیشه به روز میاندیشند. .:: پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش در کنار نهاد بر سر لوح او نوشته به زر جور استاد به ز مهر پدر::. ****************** روح پدرم شاد که می‌گفت به استاد فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ ****************** و در پایان اینکه نظر یادتون نره که نظرات شما باعث پیشرفت ما میشهازتون دعوت میکنم به دومین وبم با آدرس http://hafezekhalw atneshin.blogfa.com/ هم تشریف بیارید. خوشحال میشم. وعده ی دیدار ما: 93/3/3 ساعت3 در پارک آنا! "قراری که زنگ آخر (زیست خانم س...)از آخرین روز مدرسه باهم گذاشتیم تو کلاس پیش دانشگاهی با همه ی همکلاسیا . تو این تاریخ هر کسی یادش بود بیاد تا دوره هم باشیم .."از نور چشمان بعدا پذیرایی میشودا گفته باشم"یادش بخیر ..2 سال موند.
صفحات اختصاصی
امکانات وب
امار سسايت


www.irLearn.com